|
شعر و زندگی
|
منم
اين هم دست هايم كه باور كني
گريه گريه اين دروغ
چشم ما را خط زد
و آسان ترين علاقه ها را تشنه سر بريد
نفهميديم پشت درهاي بسته نمي توان زندگي بازي كرد .
هيچكس از شب هاي ماه ننوشته بداهه تر نيست
فقط كمي كه راه بيفتي
پيراهن سفيد ترس برايت تنگ مي شود
و مي تواني به جاي هر چه گرگ
كه در چشم هايت استخوان مي تركاند
زوزه بكشي .
حالا مي فهمم چرا صمد ، ماهي سياه … اش را
با حروف درشت داد زد .
به تو دروغ گفته اند
و از همان جايي كه پنجاه سال بعد تو هم
درهاي بسته را زير سرت مي گذارند .
تا كي پاي اين سفره
دست آموز ديوارهاي تحمل …
منم
اين هم دست هاي سفيدم كه باور كني شنگول جان !