تبليغاتX
همسایه با جهان -
شعر و زندگی

سال که از پا ننشستن را مشق کردم

و توانستم از مولوی هم عاشق تر باشم...

چند ساله می­شوم مهم نیست ولی طاقت نیاوردم که در آستانه­ی غروب این سال سیاه و سفید حرفی و حدیثی برای خودم و دیگران ننوشته باشم. سال 87 مثل همه­ی سال­های رفته­ بود و البته چند تار سفید که خیلی عجله در ختم ما دارند بر بوم به خاک نشسته­ی ما نقش گرفت. همه چیز اگر خودش بود شعر اما در این شهرکوچک اما خودش نبود. نفس گرم جمع جمعه­ای­ها یک بار دیگر ارابه­ای بر فراموشی پیچیده در سرزمین شعر شد و همه­ی آنهایی که بر دار تنهایی خویش دردهایشان را می سرودند دوباره هم قفس شدند. برای من همین از سال 87  که بیش از همه­ی سال­ها از حرف افتاده بودم شیرین بود. عادت کرده بودیم که در گذشته شناور باشیم و حالا به فردا که نه به امروز همین امروز دل بسته­ایم. بیش از همه­ی سال­ها از همصدایی بی دریغ دوستان سرشار بودم و هنوز هم هیچ کدامشان شبیه هیچ کس نیست. خیلی ها که گم شده بودند را در خودم پیدا کردم و خیلی­ها که نمی خواستند باشند را به دوباره دعوت کردم. نعمت بودن مادر در این سال مثل نجابت لحظه های دعایش برایم غنیمت بود و هر لبخندش در این روزگار مرهم همه­ی نامادری­های روزگار بود. وقتی در سخت­ترین روزهای 87 دیگر راهی پیدا نمی­کردم به یک اشاره­اش دوباره می­شدم همان که باید... جمع جمعه از کتابخانه به خانه آمد و حالا اگر چه همه­ی جمعه­ای­ها مثل مهران و حبیب به هر بهانه دورترند اما هنوز هم گرمی شعر غنیمتی است در فضای آن آپارتمان کوچک که به هایکوی ایرانی می ماند. سال 87 در حال خداحافظی است و جز این که بتوانیم دعا کنیم که سال 88 که حتی نوشتنش هم مثل کوه­های دفتر نقاشی علی است، سخت نباشد.

امیدوارم امیدوارم امیدوارم .....

این روزها که می­گذرد / خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام          

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 11:23  توسط ارمغان بهداروند   |