تبليغاتX
همسایه با جهان -
شعر و زندگی

بنویس تا وقت هست و نترس

خسته­ ام از بس که نشستیم و برخاستیم و گفتیم دوستان عزیز! برای شعر گفتن باید شعر هم خواند و دیگران و تجربه هایشان را مطالعه کرد. خیلی وقت است که دوستان نیامده و آمده فکر می کنند شعر یعنی همین که بنشینی و بنویسی و هر چه پیش آمد آمد... حرف های همسایه نیما را ای کاش می شد مثل همین ملودی های Mp3 طوری تنظیم کرد که روزی هزار بار در گوشمان بنشیند و یادآوری مان کند. روزگار هر چند روزگار شعر نیست اما سماجت شاعران نجابتی است که کمتر می توان به آن خرده گرفت. امروز روی روزنامه همشهری از قول مجتهدزاده نامی نوشته بودند شعر تفکر است و تفکر شاعر تفکر زایش دوباره آدمی و دنیایش است . راستی ما توانسته ایم با این همه هنرجو که روز و شبهایشان را در شعر سیاه و سفید می کنند بیاموزانیم که پیش از هر چیز باید بدانیم که چرا شعر هنوز هم باید نفس بکشد و باشد چرا چرا ؟؟ کاش می شد هنوز هم به عادت قرن هفتم و هشتم، اول به اجبار 30 هزار بیت از بر داشته باشیم و بعد اجازه نوشتن پیدا کنیم. این چه مصیبتی است که دامن شعر امروز ما را گرفته است و به آتش کشانده است. چرا نمی خواهیم خودمان را در این مصیبت شریک کنیم و ... چرا می ترسیم اگر به دوستانمان بگوییم این ها که شما نوشته اید هنوز نمی توان برایشان انتخاب کرد که به شعر شبیه باشد. نترسیم فردا باید برای همین ترس پاسخگو باشیم . مثل ما که فقط یادمان دادند اگر وزن رابلد نباشی انگار اشتباه آمده باشی و حالا هم که وزن را یاد گرفتیم دیگر نمی توانیم هر طور که دوست داریم شاعر باشیم. نترسیم دوستان نترسیم بگوییم.....  

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 17:3  توسط ارمغان بهداروند   |