تبليغاتX
همسایه با جهان
شعر و زندگی

 صندلي هاي سالن به زحمت رنگ چند نفري را به خود گرفته بود كه برنامه شروع شد. هيچ چهره­ي آشنايي هم نبود ولي هيچ چيز نمي توانست مهرباني و خونگرمي بچه هاي گتوند را از ما دريغ كند. مجير صفري و سيد محمود حسيني و جعفر افتخار معلوم بود كه خستگي مثل پيراهني به تنشان تنگ شده بود. مي رفتند و مي آمدند و سعي مي كردند اين خستگي را از مهمانانشان پنهان كنند. خيلي دلم مي خواست كمكي باشم برايشان اما مي ترسيدم ازآن تعبير ديگري شود. برنامه شروع نشده عباس عبادي و حبيب شوكتي و احمد حسيني هم آمدند وكمي از تنهايي مان دور شديم. هر چه كه دوست نداشتم بشود شد و برنامه به سمتي سوق پيدا كرد كه براي قيصر گريه كنيم و عزاداري كنيم. احساس كردم كه به سوگ جوانمرگي دعوت شده ايم كه فقط نان آور خانه بوده است و بس. ولي قيصر اهل كلمه بود و حالا كه نبود وقتش رسيده بود كه كلماتش را دوباره خواني كنيم و از قيصر بياموزيم. اما حالا كه دو سال از مرگ قيصر مي گذرد هنوز هم همان بازي و همان روزگار و هنوز قيصر ناشناخته در ميان ما مي زيد. قرار بود درباره شعر قيصر حرف بزنم ولي از دوستان برگزار كننده عذر خواستم و در مورد روزگار قيصر و اين كه الان روزگار گريه و گريستن نيست حرف زدم و البته از روي پدر قيصر كه مي دانستم شايد از حرف هاي شاگرد قيصر دلگير شود شرمنده بودم. برنامه تمام شد و در تمام راه به ياد حرف هاي حبيب شوكتي بودم كه مي گفت كاش ما دست از سر قيصر برداريم....

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 15:12  توسط ارمغان بهداروند   |