|
شعر و زندگی
|
حرفی برای این سایه که بلندقد تر از من ایستاده است
تو تنها دلیل شب گریه هامی
رفیق سکوت و شریک صدامی
تو هم بغض غربت تو همزاد دردی
تو کوه سکوتی تو فریاد دردی
تویی سرنوشت پریشونی من
شکوفایی باغ و ویرونی من
صدا کن منو ، سایه ای بر سرم باش
واسه پرکشیدن تو بال و پرم باش
تویی همصدای شب بی قراری
که بارونی از گریه با خود می آری
دلم فصل پائیزه وقتی نباشی
شب از غصه لبریزه وقتی نباشی
بذار از تو آتش بگیره شب من
می خوام از نگاهت بمیره شب من
منو وقف آئینه کن وقف فردا
دلم رو به دریا بزن هر چه بادا
ترس همیشه با آدمیزاد بوده است و خواهد بود.
این ترانه را با ترس به م.ا تقدیم می کنم که مرگ او را بدجوری ترساند
به مرگِ من
به مرگِ «دوستت دارم»
به مرگ تلخی شعرِ خداحافظ
نشو راضی...
بذار با بوسه بنویسم
رو گلبرگای پیشونیت
تماشا کن که میگیره
یه ذره بال، زندونیت...
من از دیوار میترسم
بمون و قد بکش با من
تو با فانوس لالاییت
سکوت این شب بشکن
بذار این مُرده بارونی
که با چشم تو میباره
توو این بن بستِ دیوونه
صدای پاتُ بشماره...
نمیخوام این صبوری رو
که چشمام هی به در باشه
کبوتر باشه دل اما...
همش بی بال و پر باشه...
دوباره هم نفس با من
تو از من قصه میسازی
تو میدونی که میترسم
به مرگِ من نشو راضی...
به مرگِ من
به مرگِ «دوستت دارم»
به مرگ تلخی شعرِ خداحافظ
نشو راضی...