تبليغاتX
همسایه با جهان
شعر و زندگی

حرفی برای این سایه که بلندقد تر از من ایستاده است

 

تو تنها دلیل شب گریه هامی

رفیق سکوت و شریک صدامی

تو هم بغض غربت تو همزاد دردی

تو کوه سکوتی تو فریاد دردی

تویی سرنوشت پریشونی من

شکوفایی باغ و ویرونی من

صدا کن منو ، سایه ای بر سرم باش

واسه پرکشیدن تو بال و پرم باش

تویی همصدای شب بی قراری

که بارونی از گریه با خود می آری

دلم فصل پائیزه وقتی نباشی

شب از غصه لبریزه وقتی نباشی

بذار از تو آتش بگیره شب من

می خوام از نگاهت بمیره شب من

منو وقف آئینه کن وقف فردا

دلم رو به دریا بزن هر چه بادا

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 16:44  توسط ارمغان بهداروند   | 

ترس همیشه با آدمیزاد بوده است و خواهد بود.

این ترانه را با ترس به م.ا تقدیم می کنم که مرگ او را بدجوری ترساند 

به مرگِ من

به مرگِ «دوستت دارم»

به مرگ تلخی شعرِ خداحافظ

نشو راضی...

بذار با بوسه بنویسم

رو گل­برگای پیشونیت

تماشا کن که می­گیره

یه ذره بال، زندونیت...

من از دیوار می­ترسم

بمون و قد بکش با من

تو با فانوس لالاییت

سکوت این شب بشکن

بذار این مُرده بارونی

که با چشم تو می­باره

توو این بن بستِ دیوونه

صدای پاتُ بشماره...    

نمی­خوام این صبوری رو

که چشمام هی به در باشه

کبوتر باشه دل اما...

همش بی بال و پر باشه...

دوباره هم نفس با من

تو از من قصه می­سازی

تو می­دونی که می­ترسم

به مرگِ من نشو راضی...

به مرگِ من

به مرگِ «دوستت دارم»

به مرگ تلخی شعرِ خداحافظ

نشو راضی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 14:58  توسط ارمغان بهداروند   |