|
شعر و زندگی
|
ما آدم بودیم
خدا برایمان سنگ تمام نگذاشت
منم
اين هم دست هايم كه باور كني
گريه گريه اين دروغ
چشم ما را خط زد
و آسان ترين علاقه ها را تشنه سر بريد
نفهميديم پشت درهاي بسته نمي توان زندگي بازي كرد .
هيچكس از شب هاي ماه ننوشته بداهه تر نيست
فقط كمي كه راه بيفتي
پيراهن سفيد ترس برايت تنگ مي شود
و مي تواني به جاي هر چه گرگ
كه در چشم هايت استخوان مي تركاند
زوزه بكشي .
حالا مي فهمم چرا صمد ، ماهي سياه … اش را
با حروف درشت داد زد .
به تو دروغ گفته اند
و از همان جايي كه پنجاه سال بعد تو هم
درهاي بسته را زير سرت مي گذارند .
تا كي پاي اين سفره
دست آموز ديوارهاي تحمل …
منم
اين هم دست هاي سفيدم كه باور كني شنگول جان !
این روزها حرف و حدیث بسیار است اما نگفتن و ندیدن و نشنیدن راه بهتری است برای کم رنگ شدن. اتفاقا این روزها بازار شعر داغ است... مگر می توان انتخابات باشد و شعر...نمایشگاه کتاب مهمترین بهانه ای بود که بتوان این روزهای خاکستری را تاب آورد. آغاز یک شعر تازه بهانه ای بود تا با هم باشیم... تا بعد/ تا بعد یعنی کسی در سایه ات سر بگذارد و بمیرد
یک میز و چند پلک سنگین
یک میز و چند صندلی تشنه
یک میز و عاقبت همه ی دوست دارم ها...
این داستان ادامه دارد !