تبليغاتX
همسایه با جهان
شعر و زندگی
از بخت یاری ماست/ که آن چه را می خواهیم / یا به دست نمی آید/ یا از دست می رود....

ما آدم بودیم

خدا برایمان سنگ تمام نگذاشت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 9:31  توسط ارمغان بهداروند   | 

....

منم

اين هم دست هايم كه باور كني

گريه گريه اين دروغ

چشم ما را خط زد

و آسان ترين علاقه ها را تشنه سر بريد

نفهميديم پشت درهاي بسته نمي توان زندگي بازي كرد .

هيچكس از شب هاي ماه ننوشته بداهه تر نيست

فقط كمي كه راه بيفتي

پيراهن سفيد ترس برايت تنگ مي شود

و مي تواني به جاي هر چه گرگ

كه در چشم هايت استخوان مي تركاند

زوزه بكشي  .

حالا مي فهمم چرا صمد ، ماهي سياه … اش را

با حروف درشت داد زد .

به تو دروغ گفته اند

و از همان جايي كه پنجاه سال بعد تو  هم

درهاي بسته را زير سرت مي گذارند .

تا كي پاي اين سفره

 دست آموز ديوارهاي تحمل …

 

منم

اين هم دست هاي سفيدم كه باور كني شنگول جان !

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 8:3  توسط ارمغان بهداروند   | 

این روزها حرف و حدیث بسیار است اما نگفتن و ندیدن و نشنیدن راه بهتری است برای کم رنگ شدن. اتفاقا این روزها بازار شعر داغ است... مگر می توان انتخابات باشد و شعر...نمایشگاه کتاب مهمترین بهانه ای بود که بتوان این روزهای خاکستری را تاب آورد. آغاز یک شعر تازه بهانه ای بود تا با هم باشیم... تا بعد/ تا بعد یعنی کسی در سایه ات سر بگذارد و بمیرد

یک میز و چند پلک سنگین

یک میز و چند صندلی تشنه

یک میز و عاقبت همه ی دوست دارم ها...

این داستان ادامه دارد !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 16:9  توسط ارمغان بهداروند   |