تبليغاتX
همسایه با جهان
شعر و زندگی

خیلی دلم می خواست موقع نوشتن این مطلب فاتحه ی اسفند را خوانده بودیم اما حالا هنوز اسفند هست و من هم دلم نمی آید که بعد از مدت ها حرفی ننوشته باشم . به توصیه دوستی دیرینه به چند وبلاگ شعر سری زدم . مثل این که در میدان گیر افتاده بودم . شعر بود اما انگار روی مین رفته بود که بی دست و پا به خواننده اش التماس می کرد . شور و شر هواداری از دواطلبان نمایندگی بدجوری در خرمن دوستان شاعرم آتش نهاده بود . چنان به هم سیاه و سفید نثار کرده بودند که انگار نه انگار این ها سال ها با هم زندگی را مشق کرده بودند . دلم بدجوری برای شعر سوخت که نمی تواند بال و پر داشته باشد و از این معرکه بگریزد .

وقت آزادی پیدا شد و قرار گذاشتیم که آوازهای دوم سرزمین مادری را برگزار کنیم . به هر که ندا می دادیم اول چیزی که طلب می کرد جهت سیاسی و سمت هواداری این برنامه بود . یادم آمد آن ها که باید بیایند به دعوت نیازی ندارند و بی خیال تلفن های دیگر شدم .

اولین کلاس ترم دوم سال را می خواستم با خواندن شعری از فردوسی برای دانشجویان شروع کنم که دیدم بیتشر از آن چه که به من گوش سپرده باشند به فکر توزیع کارت های حضرات بودند و تلخی مرگ سهراب به دست رستم چقدر تلخ تر به نظر می آمد ...بیچاره سهراب اگر بود الان می توانست کارت شده باشد و ...

بگذریم ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 20:14  توسط ارمغان بهداروند   |