|
شعر و زندگی
|
داشتم از شعر می گفتم و این که شعر روزگاری می توانست شوری برپا کند و حاشیه های امروز آن را به دیوانه ای در قفس تبدیل کرده است . - آقا مگر می شود انجمن داشت ولی اختیار نداشت ؟ - گفتم اگر شاعر باشی برای خودت نخواهی نوشت و از رنج دیگران خواهی گفت ولی دیدم بین او و نیما یک کوهستان به بلندی یوش فاصله هست . - شاید رییس جدیدی آمد و گفت بفرمایید !- یادم آمد که باز هم اشتباه آمدم و به حرف دوستانم گوش نکردم ... شعری خواندند و به جان هم افتادند و .......
تو را من چشم در راهم
تو را من چشم در راهم شباهنگام
كه مي گيرند در شاخ تلاجن سايه ها رنگ سياهي
وزان دلخستگانت راست اندوهي فراهم
تو را من چشم در راهم
شباهنگام در آن دم ، كه بر جا ، دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پاي سرو كوهي دام
گرم ياد آوري يا نه من از يادت نمي كاهم
تو را من چشم در راهم