تکیه خوانی 2
گوش کن ... این کشتی در رودخانه غیرت به گل نخواهد نشست . اسب تشنگی حتی اگر شیهه ی نومیدی سردهد ، باد کینه اگر خنجر ظهر را بر لب های عاشقی همسایه کند ، سوار عشق از سرودن غزل ارادت دست برنخواهد داشت . گوش کن ! این صدا صدای بیقراری رودخانه است . دستی که ابر سخاوت است را می طلبد . چشم انتظار آن دقیقه ی نایابی است که به غنیمت می تواند تن خود را به دست های کریم آن آشنا بسپارد و به آهنگی بلند بر لب های تابستان زده ی مولای بیقرار خنکایی ببخشد ... گوش کن این صدا صدای خواستن است ، صدای التماس... اسب تشنگی اما نتوانست کودکان در راه را از خاطر دوست وا بگذارد .
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 7:58 توسط ارمغان بهداروند
|
تکیه خوانی (1)
سنگ هم که باشی برای گریستن می توانی بهانه داشته باشی . باید برای خودت چشمی دست و پا کنی که بال و پرت باشد ، چشمی که تو را در گریه غسل دهد و تو را بمیراند . چشمی که تو را بی مقدمه در شعله به رقص آورد و در شنیدن اذان عاشقی ، بغض تو را افطار کند . این جا کسی هست که با تو به گریه بنشیند و قدم به قدم با تو داغداری اش را قسمت کند . می توانی پرنده ای باشی که در بی بال و پری خویش سوگنامه سر داده است . بنشینی و با داغدار بزرگ این جمع که روزی به شکوفایی شمشیر انتقام جدش میدان دار توانایی خواهد شد گریه کنی ... این جا کسی غریب نیست .
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 8:19 توسط ارمغان بهداروند
|
زمستان است و البته سردتر از زمستان های گذشته ...
بعد از مدت ها سعی می کنم امروز چیزی غیر از شعر بنویسم هر چند نمی دانم که کسی حوصله مرا و کارهای وبلاگ مراداشته باشد. به هر حال امید است که همیشه ما را به رفتن ما می دارد و مگر بی خواننده بودن می تواند هنرمند را از نوشتن و خواندن بازدارد. این روز ها کمی نگران درس و مشقم بودم و بنا به تکالیف داده شده سری به دانشکده ادبیات چمران اهواز زدم ... علی یاری مرا به دکتر جوکار معرفی کرده بود که در تکلیف درسم مرا راهنما باشد. سال ها بود که خیلی دلم می خواست از این ساختمان که آرزوی تحصیل در آ ن با من بود دیداری داشته باشم ولی نشد و حالا بعد از چندین سال به دیدار استادی می رفتم که با ادببیات امروز رفاقت داشت و چه خوشحال بودم که در راهروهای خاطه انگیز این دانشکده قدم می زدم حتا تاخیر نیم ساعته ی استاد جوکار هم برایم نگران کننده نبود . کسی آمد و با لطف و مهربانی سلام کرد هر چند آشنا نمی آمد ولی طوری غریب با او ارتباط برقرار کردم . بعد که فهمیدم برکتی نام دارد خیلی خوشحال شدم . آ خر او رتبه ی اول داشنگاه ما بود ولی نیامد و به اهواز آمده بود . از علی یاری گفت و از شسطنت هایش و از این که شعر بلند شو بایست علی یاری کلی به او می آید . دقایقی را در کتابخانه ی دانشکده با هم همکلام شدیم و بعد هم خداحافظی و ... حالا باید برای دیدار های دوباره در این دانشکده خودم را آماده کنم و این که هر وقت می آیم برکتی را ببینم ... اهواز آن روز برای من حال و هوای اهواز سال های اهواز ارشاد نشینی داشت ... به علی یاری هم گفتم ....
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 13:21 توسط ارمغان بهداروند
|
کسی نیامده بود و خوره به جانم افتاده بود که چرا دوباره آمدی و خودت را گیر انداختی که حالا چشم انتظار دوستان دور و نزدیکت بمانی . با خودم فکر کردم حالا زحمت ما هیچ ولی از قیصر که نمی شود به همین سادگی گذشت . کمی قدم زدم و به بعضی از دوستان که از راه رسیده بودند خیر مقدم گفتم . گفتند استقلال بازی داشته است و شاید قیصر نتوانسته بود سوت پایان بازی را به نفع خود به صدا درآورد. همه چیز آماده بود . تالار خورشید هنوز نفس افتتاح از سینه اش بیرون نزده بود پذیرای شاعران شده بود . بهانه ای نبود . حاج نعمت آمده و بود داشتیم با هم از کمبودهای تالار حرف می زدیم . طولی نکشید که برای پیدا کردن صندلی خالی باید کمی این پا و آن پا می کردی . برنامه با کمی تاخیر شروع شد و البته می توانستی با صدای گرم سلمان چیزیی حدود ۱۰ سال از شعر اندیمشک را دوباره خوانی کنی . فقط از او خواستم که همه را راضی کند . بدجوری با صدا و تصاویر بکرش مخاطبین را مات کرده بود . کودک شعر شیطان شده است را جوری می خواند که معلوم بود نمی خواهد چیزی را از آمدگام پنهان کند . خیلی ها را که دیگر کمتر می شد در برنامه ای آن ها را دید در این برنامه حضور پیدا کرده بودند . خوشحال بودم که همه بودند .... دوستی از من خواست این برنامه نردبانی برای انتخابات نشود که به او گفتم دیدار ما بعد از پایان برنامه ... کمی هم دلواپس تعداد زیاد شاعران بودم که دلواپسی من با قهر کردن بچه های دوست داشتنی مسجد سلیمان گره خورد . کلیپ قیصر به کمکم رسید و کمی آرامم کرد. قرار بود از کتاب استاد مهرآذین پرده برداری شود که خیالم راحت شود چیزی برای این کتاب دیرآمده کم نگذاشته باشیم و بعد چه قشنگ سلمان برایش دکلمه کرد و بعد هم که صدای او با هر چشمی گره خورد . از خانواده ی قیصر آقای افتخار که عمه زاده قیصر باشد به برنامه آمده بود و شعر هم خواند و البته همه از شباهت عجیب او با قیصر .... مهران بقایی را که سلمان صدا زد خیلی ها رنگشان عوض شد ، خیلی ها کمی غر زدند ، خیلی ها ... مهران در هفت پرده چهل روز بی قیصر بودن را سرود و البته چه قشنگ توانسته بود این چهل روز را عروسی کوتاه قدانی که ارتفاع قیصر کورشان کرده بود عنوان کند . اتفاقاً اگر درست می توانستی به تصویر پشت سر مهران که بنر برنامه بود دقت کنی می توانستی اسم مهران بقایی را که روزی در نامه ای میان قیصر و من رد و بدل شده بود ببینی . بماند که بعد همه آمدند و گفتند این بیست دقیقه می توانستی پنج شاعر را صدا کنی و البته حق داشتند . شعرخوانی خیلی ها مثل سامره فرهود و دکتر موسی زاده برای من تازگی داشت . انگار اولین بار بود که پای شنیدن شعر همسرم می نشستم و دکتر که کمی دیر یافته بودمش . بهمن ساکی هم مثل همیشه حرف تازه ای برای گفتن داشت . جمع های جمعه را که نشریه سال های دهه ی هفتاد انجمن شعر بود برای شروع شعرخوانی اش انتخاب کرده بود و بعد شعر خواند . خیلی های دیگر هم شعر خواندند که برای همه دیدنشان و دیار دوباره شان غنیمت بود : علی یاری ، علیرضا شکرریز ، حبیب پیام ، حبیب شوکتی که لبخند رضایتش در پایان برنامه حرف هایی را در نگاه ما رد و بدل کرد ، عباس عبادی که با صبر و حوصله تا پایان برنامه همراهیمان کرد . اکبر بهداروند خلاصه ی همه ی تلاش های ما را در چند کلمه شعر کرد. کمی از همیشه پیرتر آمده بود و البته وقتی شعر می خواند می توانستی از نفس کشیدنش در این فضا که با اشک هایش همراه بود شاعر شوی . با چه لذتی از کتاب استاد مهرآذین رونمایی کرد و با چه حسرتی بر آن کتاب دیر آمده بوسه زد . شعر راه افتاده بود و خوشحال تر این که شاعران مهمان با همه ی تطویلی که در برنامه رخ داد تا پایان ادامه دادند و به قول علی یاری که با همان ادبیات خاص خودش آمد وشعرخواند و رفت : کاش ترنم آوازهای سرزمین مادری ادامه یابد ... علی کودکی شعرش را در اندیمشک دویده بود و حالا دوباره به شهر شعرهایش آمده بود ... حس می کردم قیصر گوشه های ایستاده بود و می گفت یادت نرود کتاب های مرا به دوستانم هدیه کنی ... کتاب های قیصر آخرین بهانه برای دوباره دست دادن با دوستان آمده ام بود . از خانواده قیصر و اکبر با اهدا لوح توسط مهدی شفیعی و استاد مهرآذین تقدیر شد و شعر دیگر سکوت کرد ...
آوازهای سرزمین مادری به حرف آمده بود و خیلی خلاصه همه را به دوباره ی شعر دعوت می کرد ...
+
نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 8:32 توسط ارمغان بهداروند
|