|
شعر و زندگی
|
وقتی به خودت می آیی که غریبه گی از سر و رویت بالا می رود .
این روزها برای پیاده روی علاوه بر توجه به پارچه های هشدار
باید بتوانی چتری برای دو نفر داشته باشی . شهر نوشته و ننوشته
ترا از خودت دزدیده است . کمی دیر بجنبی باید مثل کلاغ راه بروی
چه فرق می کند وقتی : فرقی بین کرکس و کفتر نیست
اینجا همه ی پرنده ها مثل همند
وقتی برای آن که خودش را خرج ناداشته های شهر کرده است جز
مرگ آرزو نمی کنند برای ما که خودت هر چه می خواهی فرض کن
***********
شهر امن و امان است
آسوده بخوابيد !
روزي صد بار به خودم خيانت مي كنم
و زندگي كه نقش زمين است
به خيال خودش در حق من برادري مي كند .
پر از ديوارم
با خطوطي از اجداد غارنشين
كه در شمال و جنوبم امضاء شده اند
از خودم بالا مي روم تا وقت دارم .
امن و امان يعني خدا خوش رحم كند
اين جور موقع ها جايز است
خودت را از بازماندگان طوفان نوح فرض كني .
من از لبخند موناليزا معاصرترم
و كمتراتفاق مي افتد سر بگيرم
بگو مولانا هر كسي از ظن خود شد يار را دور بگيرد .
به خودم كه رسيدم / در كودكي گرد شده بودم
و اين دايره را شير يا خط حدس مي زدم .
در آينده مي خواهيد چه كاره شويد را
ننوشتم مي خواهم شاعر باشم،
شما را تاليف كنم .
آسوده بخوابيد
در آينده ام پيش روي شما چرخ مي زند