|
شعر و زندگی
|
شايد اين مطلب خيلي انديمشكي از آب درومده باشه اما درد مشتركيه ...
روزي كه قرار شد براي قطار تعطيلي سينماي پاراديا دست تكان بدهيم درست مثل يك فيلمسينمايي همهي خاطراتش از جلوي چشمانم شروع به رژه رفتن كردند. ميتوانستم كودكيهاي خود را ببينم كه به چه شوقي از تماشاي دسته جمعي اميرو لذت ميبرديم. ميتوانستم روزهايي را به ياد بياورم كه روبروي پردهي فيلم جديد خيره ميشدم اما پول توي جيبيام به اندازه يك بليط نبود. روزهايي كه به شيطنت در لاي صندليها قايم ميشديم و دو بار يك فيلم را ميديديم. ميتوانستم روزهايي را به ياد آورم كه به ديدن فيلمي از بروسلي چنان هيجانزده ميشديم كه با حركات ناشيانهي كاراته از سينما بيرون ميزديم. بزرگ شديم و سينما كه با ما پير ميشد همچنان سهمي بسزا در يادآوري نام انديمشك داشت. سينمايي كه حتي در رزوهاي سخت جنگ و موشك باران دشمن به زانو در نيامد. ميتوانستم جنگ را به خاطر بياورم وقتي سينا لبريز رزمندگاني بود كه ميآمدند و واقعيت خويش را بر پردهي سينما به تماشا مينشستند. ميتوانستم سينمايي را ببينم كه تماشاچيانش با بليط قطاري در جيب، همه در خواب بودند. گفتم خواب!!! يادم آمد سينما پارادياي انديمشك اكنون خود نيز سكانس خواب زمستانياش را كليد زده است. شايد اين روزها تعطيلي يك سينما آن هم از نوع چهلسالهاش خيلي نگران كننده نباشد اما اين اتفاق كه ما ميتوانستيم با حفظ همين بر جاي مانده هم كه هنوز نام و خاطرهاش در ياد شهروندان، مهمانان، رزمندگان و ... درخشان است، نقش يادگاري از شهر كوچكمان را به آيندگان ببخشيم خود همتي ميخواست بلند. قبول اين كه امروزه با وجود پديدههايي تازه و در دسترس و ارزان ميتوان تعطيلي يك سينماي اسم و رسمدار را گل اندود كرد اما آيا همين رسم و احوال هم بر شهرهاي ديگر حكمفرما نبوده است. آموختهايم كه در جريان رودخانه باشيم و طوري شنا كنيم كه تنها به رسيدن خود بينديشيم و بس. آيا آن كودك پير شده ميتواند كودك نوخاستهاش را به همين توجيه ناقص افناع كند. براي من سينماي انديمشك مثل همهي نمايدهاي خاطرهانگيز و پرافتخار انديمشك ارزشمند است. آيا ميتوان دو كوههي غرورانگيز انديمشك را به اين بهانه كه كلنگي شده است تخريب كنيم؟ آيا ميتوانيم انديمشك سالهاي جنگ را بدون قطارهاي مسافري و باري فرض كنيم. ما فرموش كردهايم كه براي پاسداشت خود گاهي بايد به رسم خود ببينيم و براه بيفتيم. يادمان باشد بيمارستان كلانتري انديمشك ميتوانست موزهاي از افتخارآفريني اين شهر پر افتخار باشد كه نشد. آن قدر همين چيزهاي ساده را ارزان از دست داديم كه امروز به زحمت ميتوان نام كمرنگ انديمشك را در نقشههاي جنگ بيابيم. به هر شكل سينماي انديمشك كه سالهاي پاياني خود را با بيماري عدم استقبال سرميكرد اكنون بر سر درب خود اكران تعطيلي را علم كرده است و بس. يادم آمد آخرين باري كه چشمم به سردرب سينماي انديمشك افتاد اكران فيم چند "ميگيري گريه كني" را بر پيشاني داشت و اكنون هم براي منوچهرنوذري كه با همين فيلم به ديار باقي شتافت گريه ميكنم و هم براي سينماي نامدار انديمشك كه به يمن اين فيلم بر اسب چوبين نشست.