تبليغاتX
همسایه با جهان
شعر و زندگی

در مرگ بهمن علاءالدين


 

پاييز همه ي تلخي هايش را به جمعه آورده بود ، غمناكي و  بغض اش را ، با آسماني بلاتكليف كه نه مي باريد وُ نه رنگ مي گرفت . پاييز در پياده رو راه افتاده بود كه خودش را يادآوري كند ، يادآوري كند كه »كوك تاراز» غمگين ترين ترانه هايش را از دامنه هاي پاييز برچيده است ، يادآوري كند كه «گل نازدار» اگر با قول و قرار بهار ، بهانه گرفت اكنون به وقتِ پاييزِ بلبل ، بايد رنگي بر »تِهنايي» او باشد.يادآوري كند كه در »تيه به رَه مَندن،سخته جوون كَندِن »، يادآوري كند كه پاييز پاييز است و بس .

اندوه آدمي را مي توانستي در گرمسيريِ صدايش كه عطشناك و سركش قد مي كشيد بشنوي و از خود فراموش شوي ، عشق را ببيني ، وقتي كه به نفريني زميني ، كوهي از فاصله را در پيش دارد و طبيعتي كه صميمانه آغوش به ديدار ايل گشوده است و اسب بي قرار كوچ راه نمي گيرد .

خورشيد جمعه ي بختياري لال از شانه هاي زردكوه سر زد  ، گويي «عبدممد للري» دوباره به تماشاي »لاش اسپيد» معشوقه ي خود سربرآورده است و مي مويد . »مال بار ونده « اما نه به همنوايي يار همراه و نه به »دشت شيمبار« كه »مينا بنفشي « » چي پار و پيرار دست « دست در دست يار دارد . جمعه ي غمگيني است و كسي نيست كه در اين اندوه بي دريغ ، در ناله ي تفنگ »گاگريو« بخواند و بميراند .

پاييز همه ي تلخي هايش را به جمعه آورده است تا در سكوت »هجراني خوان ايل« خودش را يادآوري كند .  بهمن علاءالدين سكوت كرد تا از گلوي كوه و چشمه و برزيگران و عاشقان بي بديل آواز شود . همه ي ما چه بخواهيم و چه نخواهيم با پاييز يادآوري مي شويم . صدايش كنيم و در مال كنونش و به رسم ايل ، « تشي گَُلنيده نهِليم» .

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 6:10  توسط ارمغان بهداروند   |