|
شعر و زندگی
|
سلام . من خوبم و سعی می کنم طوری به چشم بیایم که در ابرویی گره نیندازد . قبول کن وقتی قرار است خودت نباشی می توانی به جای هر که دلت می خواهد و نمی خواهد نقش بازی کنی . این روزها باید بتوانی نقش دوم باشی که زود به میدان بیایی و زودتر از میدان برده شوی و چه خوب که می توانم لااقل نقش دوم باشم . این روزها که به پشت سر نگاه می کنم قطاری را می بینم که در اشتباه سوزنبان ریل عوض کرده است و سر از ناکجا در آورده است . من مانده ام و قطاری که دیگر برنمی گردد. حالا تو هی بنشین و در امتداد ریل سیاهی ها را رصد کن . من نتوانستم در این بازی شنل دروغ را به تن کنم و برای بینندگانم رابین هوودی باشم که به دزدیدن زندگی آمده است . خیلی سخت است که بگویم دنیا برای من از قفس قناری کوچک هم عذاب آورتر شده است ولی دنیا دنیاست و نمی تواند نباشد . نوبت من است که سوزن بان باشم و برای قطار دیگران ریل بچسبانم .... می توانم آیا ؟!!!
من هنوز خواب می بینم