|
شعر و زندگی
|
جز این که بگویم خدا را شکر ما را به خاطر ندانستن نمی رنجانند حرفی ندارم . این شعر برشی از سال های نوشته و ننوشته عمر من است و من البته به دانستن واقعیت آن سال ها چشم داشته ام و اکنون بی دریغ می توانم بگویم حرف های روی دیوار از دیوار برنخاسته است بلکه دستی آرزومند در کار بوده است و چه خوشحالم از این که ماهی را هر وقت از آب بگیری ......
راه افتاده ایم در این دامنه های عمود
که از نفس بیفتیم
گفتی داغ داغ به شرط زندگی چاقو بخوریم
و خون کمرنگ ترین سهم تو در این هم نفسی ...
ما از غریبه گی غارنشین شدیم
و در پیاده رو جز دروغ کسی روی چشم های ما شرط نبست ...
تو را نمی توانم به نام فریاد کنم
و گل ها و رنگ ها چه فروتنانه خرج می شوند .
من با این تفاوت که تو در مضارع من به دنیا می آیی
آبستن شده ام
و تو در شناسنامه ی من نظر به راست رژه می روی .
چقدر پشت گوش تو خود را محاکمه کنم
که من می توانستم و نخواستم
و تو می دیدی و سوت زنان از قصه بیرون پریدی !
حساب کنیم هر کدام از ما
چند کلمه بیشتر از دایره خویش چرخیده ایم
این روزها حق با کسی است
که از نترسیدن می ترسد
خسته ام از بس شقیقه هایم را پیش کشیدم
که من دیر به چیدن این گل سفارش شدم .
چه بی تعارف می توان گاهی لب های خویش را به باد داد
و زندگی چه نقش ها که در آستین ندارد .
این روزها می توانم تنها قول بدهم
که کسی را به چشمانم نعارف نکنم .
این صحنه نوشته و ننوشته به نام ما تاریک و روشن می شود
و ما هم چنان روی گذشته ای که در گلو گیر کرده است شرط می بندیم .