تبليغاتX
همسایه با جهان
شعر و زندگی

دور یا نزدیک خیلی از ما نسل دومی ها کودکی و نوجوانی مان را با جنگ مشق کرده ایم . روزی روزگاری که همین آدم های معمولی برایمان اسطوره می شدند و چقدر دلمان می خواست شبیه آن ها باشیم . جنگ ادبیات خود را داشت و ما سعی می کردیم لااقل نمره قبولی این واحد را به دست بیاوریم . جنگ در جنوب نقشه شعله ور شده بود و ما با آغوش گشوده مهمانان جنگ را سلام می دادیم . سلام به رزمنده سلام به ایستگاه قطار و سلام به دوکوهه و کرخه ... سلام به شادی رفتن و خستگی برگشتن ، سلام به روزهای اعزام و شب های موشک باران ، سلام به شهری که آسمانش سرشار از گشتی های دشمن بود ... ما جنگ را نه با تماشای ابرمردهای هالیوود که با واقعیت عریان نبردهای تن به تن و هواپیماهای دور و نزدیک و رژه تانک و گلوله باران از بر شدیم ... و اکنون که آن آتش در هیزم خود سر فرو برده است گویی ما نبودیم که برای تشییع شهیدانمان دست نداشتیم و برای برگشتن از خطوط مقدم پای آمدن ... موسیقی شب های ما آژیر قرمز و سفید بود و پیغام صدایی که هم اکنون می شنوید ... و حالا هستند کسانی که می آیند و بی هیچ شناسنامه ای از جنگ تلاش می کنند ما را با جنگ و خوزستان آشنا کنند .گویی ما از زمین دیگری آمده ایم و ما ، ما نبوده ایم که با داغ سنگین پدران و برادران و فرزندان خود دست از سرزمین خود نکشیدیم ... اینجا خوزستان است و ما خوزستانی هستیم و البته نمی توانیم درنمایش تازه از راه رسیده ها سکوت کنیم ....

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 7:56  توسط ارمغان بهداروند   |