تبليغاتX
همسایه با جهان
شعر و زندگی

گر دیگران به عیش و طرب خرمند و شاد ....   

                                                                                                                                        این روزها خیلی دلم می خواست بتوانم بنشینم و همه ی بایدها و نبایدهای این روزها را که به خواب آسمان هم نمی آمد را بنویسم ولی آنقدر بی بهانه شده ام که حتی رنگی از رضایت هم در این اندیشه متجلی نشد . ما به میل خویش مبتلا شده ایم و در این ابتلا ، افسوس احمقانه ترین کاری است که از دست بر می آید . این روزها تکراری ترین روزهای عمرم را حرام می کنم و به هر اشاره دلم می خواهد دنیا روی سرم خراب شود . همه چیز از هیچ لبریز است و همه جا از هیچ فریاد می زند . حالا می فهمم چقدر حافظ از تنهایی درد کشیده است که  فریاد برآورده است : نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد . روزی را به یاد می آورم که در پیاده رو می توانستی به دانایی نزدیک تر شوی ... در همراهی با عابران می توانستی از خودت با خبر شوی ... و از هر رنگ می توانستی دور و نزدیک را حدس بزنی . هیچ کس با هیچ کس و همه از همه گریزان ... این روزها شاید دیگر دوستان حال و روز خود را به زبان نیاورند اما از نوشته و ننوشته هایش این مصیبت می بارد و می بارد.آنقدر ملول شده ایم که با غنیمت یک شعر هم نمی توانیم تازه شویم .به هر حال این شعرهم روی همه ی دریغ هایمان                                   

 

بعيد بود از ادامه ي داستان قيچي شوم

بعيد بود ...

قرار بود از اول طوري چيده شويم

كه گره داستان با دندان هم باز نشود

و من چه وحشت زده در نقشم جا افتاده بودم ،

نقشي كه در عمق صحنه سنگيني مي كرد :

مي خواهم بگويم زندگي تا شقايق هست نيست

و نترسيم از مرگ نمي تواند براي كبوتر بال و پر باشد . 

قبول كن

با دست خالي به هيچ چيز شباهت نداريم

حتی اگر به نام جوانی سیاه شده باشیم .

قبول کن

من از اين سياره بيشتر دور خودم چرخيده ام ،

دنیا خیلی کوچک است

و این اندوه تصادفی که عصرها

نمی تواند نامی برای خود انتخاب کند

تعبیری از این دنیا .....

حالا من مشق خط خورده ام

 وخسته ام

از بس مطابق با این نمایش ننوشته نقش بازی کردم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 9:46  توسط ارمغان بهداروند   |